. پشت ابرها نگاه می
کردند بی طاقت شدند
می کنند و دور از
آدمها ، زیر باران و سایه درختها می خندد.
نمی دانم آیا می
توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را
صادقانه بگیری ؟
مردود می شماریم .شب
آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام
ترین شب جهان است.دلم
برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان
بوی باران حالم را دگر
گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع
آفتاب
دیگردلم می خواهد به
خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از
آفتاب
نباشد رنگی از طلوعی
دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می
کنم
دیگر وجو د ندارم اما
باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز
همه چیز آغاز می
شوداین بار تو نیستی

دفترم را مینویسم از نو
این الفبای من است
عین , شین , قاف
کودکی بی تابو مغرورم
قلم , قلبم , تنم باز مشتاق است
باز میبینم نگاه گرم خورشید تابستان را
خیس , خیسم با باران پاییزی
چه احساسی از این بودن...
چه دل گرمم به فردای شقایقهای این دفتر
نگاهم نیست بارانی دگر , اینجا هوا از عطر تو شاد است
چه خوشحالم که اینجای و من از عشق مسرورم
سکوت باز میخندد دلم شاد است و من کودک شدم شاید
که میگویم بیا ... که من سخت مشتاقم
ولی شاید تنمنای تو را ...این دل به خود گیرد
که او سخت مغرور است
سکوتم با ز میخندد و اینک اخم من درهم
سکوتم چشم میبندد...حرفهایم , شعرهایم باز می آید
دفترم با شوق میخواهد قلم را سخت بفشارم
قلم بی تابو لرزان است
قلم هم رقص ذهن , من دلش خون نیست ...اشکهایش از سر شوق است
واژه هایم از الفبای درونم شکل میگیرد ...بی استاد و بی مکتب
بدن هیچ ابهامی بدون هیچ تردیدی...بدون هیچ
فقط از من
فقط از من شده جاری احساسی که تو شاید ندانی چیست !!!
سبک , سبکتر از پرستوها
معصوم به وسعت خاک تنت ای زاده پاکی
تو زیباتر ز زیبای و این احساس من وصف تو را شاید توانش نیست
دفترم در حسرت این جمله بی تابست
بیا ای ماه روشن که بی تو من تاریک تاریکم...دوستت دارم بیا با من


my id:khazone_entezra
|
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل
خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي
هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفري
مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را
در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین
در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟
باورش مشکل است تمنا برای عشق در این زمانه بازیچه دست کسانی شده که بی پروا عاشق می شوند آخر کسی نیست که به آنها بگوید این هوس است نه عشق....عشق را می توان در کتابهای خاک گرفته پدر بزرگ یافت یا درخاطرات سفیدوسیاه مادر بزرگ...
راستی کسی دوستی را هنوز دیده است.عجب آشفته بازاریست .همه فراموش کردایم که در سینه دلی داریم و در آن احساسی...تو به من بیگانه من به تو در تردید لحظه بودن ما کاش تمدید نگردد هرگز........