تبليغاتX
شب نیلوفری

شب نیلوفری

مرگ...

قبر مرا نیم متر كمتر عمیق كنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیكتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشك قانونی بگویید روح مرا كالبدشكافی كند، من به آن مشكوكم!

ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاری كنند.

عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اكیدا ممنوع است.

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا كنم.

كارت شناساییم بت دو قطعه عکس مرا لای كفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.

روی تابوت و كفن من بنویسید: این عاقبت كسی است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنید!

كسانی كه زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند.

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به دختران بیکار ندهید.

گواهینامه رانندگیم را به یك آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.

کله مرغ برای سگها یادتون نره چون گناه دارند گشنه بمونند.

بجای عکسم روی آگهی ترحیم کارت معافیم رو بزارید.

در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینكه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم و خواهش میکنم پشت سرم حرف در نیار ید.

التماس میکنم کفنم را از یک پارچه مارکدار انتخاب کنید تا جلوی آدمهای گه تازه به دوران رسیده کم نیاریم.

به مرده شوی بگویید مرا با چوبك بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم.

چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی كنید قبر مرا بزرگ بسازید كه جای آتها هم باشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 0:23  توسط محسن   | 

دیشب با دنیا

دیشب با دنیا حرفم شد.پشتم را به آسمان کردم، شانه هایم از سنگینی نگاه ماه وستاره که از

. پشت ابرها نگاه می کردند بی طاقت شدند

نمی دانستم که حرفم را باید به که بگویم ، یا اصلا" از چه بگویم .

حالا من از تمام آن روزهای گم شده پیش از نامه ها، از روزهای دفترهای مشق ،تنها

چراغی را به یاد دارم که در حیاط می درخشید تا قطره های باران را ببینم .

تصمیم گرفته ام دفترم را در باران گم کنم تا تو یک روز آن را پیدا کنی ، خیس هم بشوی

و بعدزیر آسمان آبی بنشینی و نامه هایم را بخوانی  . آن وقت مطمین باش شاعر می شوی.

حالا هی بگو برایم از حرفهای شیرین بنویس که عاشقان، پنهانی به گوش هم زمزمه

می کنند و دور از آدمها ، زیر باران و سایه درختها  می خندد.

من ، تا همین جا هم که آمده ام در شگفتم عزیز.

نمی دانم آیا می توانستی چشمانم را صادقانه بخوانی ، دستهایم را صادقانه بگیری ؟

شاید به حرفم بخندی ؛ اما ، ما همیشه وقتی از درک یک لحظه عاجز می مانیم آن را

مردود می شماریم .شب آنچنان آرام است و شهر چنان خاموش که گویی امشب، آرام

ترین شب جهان است.دلم برای ماه تنگ شده است. حالا اگر رویم را به سمت آسمان

برگردانم ، اگر ماه   نیامده  باشد شاید گریه ام بگیرد، یا شاید بمیرم . کسی چه میداند؟

روزی باران را دوست داشتم و هوای بارانی را با تمام وجود استنشاق می کردم اما حتی

بوی باران حالم را دگر گون می کند باور کن دیگر چیزی زیبا نیست حتی طلوع آفتاب

زیبا نیست زیرا طلوع آفتاب به معنای شروعی دیگر است شروعی برای انتظاری

دیگردلم می خواهد به خوابی عمیق فرو روم به خوابی که دیگر در آن رنگی از آفتاب

نباشد رنگی از طلوعی دیگر نباشد نفس ها یم هر لحظه سنگین تر می شوندحس می کنم

دیگر وجو د ندارم اما باز صدایت را که روزی شادی بخش قلبم بود حس می کنم باز

همه چیز آغاز می شوداین بار تو نیستی

 

 

و ایــــن  حقــــــــیقتی ســـــت مـــــــاندنی .............

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 18:7  توسط محسن   | 

سکوت...

سکوتم را شکستم , باز آزادم

دفترم را مینویسم از نو

این   الفبای من است

عین , شین , قاف

کودکی بی تابو مغرورم

قلم , قلبم , تنم باز مشتاق است

باز میبینم نگاه گرم خورشید تابستان را

خیس , خیسم با باران پاییزی

چه احساسی از این بودن...

چه دل گرمم به فردای شقایقهای این دفتر

نگاهم نیست بارانی دگر , اینجا هوا از عطر تو شاد است

چه خوشحالم که اینجای و من از عشق مسرورم

سکوت باز میخندد دلم شاد است و من کودک شدم شاید

که میگویم بیا ... که من سخت مشتاقم

ولی شاید تنمنای تو را ...این دل به خود گیرد

که او سخت مغرور است

سکوتم با ز میخندد و اینک اخم من درهم

سکوتم چشم میبندد...حرفهایم , شعرهایم باز می آید

دفترم با شوق میخواهد قلم را سخت بفشارم

قلم بی تابو لرزان است

قلم هم رقص ذهن , من دلش خون نیست ...اشکهایش از سر شوق است

واژه هایم از الفبای درونم شکل میگیرد ...بی استاد و بی مکتب

بدن هیچ ابهامی بدون هیچ تردیدی...بدون هیچ

فقط از من

فقط از من شده جاری احساسی که تو شاید ندانی چیست !!!

سبک , سبکتر از پرستوها

معصوم به وسعت خاک تنت ای زاده پاکی

تو زیباتر ز زیبای و این احساس من وصف تو را شاید توانش نیست

دفترم در حسرت این جمله بی تابست

بیا ای ماه روشن که بی تو من تاریک تاریکم...دوستت دارم بیا با من











+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:8  توسط محسن   | 

مرابه یاد می آوری...

بخوان مارا منم پروردگارت
خالقت از ذره اي ناچيز...
صدايم كن مرا; آموزگار قادر خود را
قلم را; علم را; من هديه ات كردم
بخوان مارا; منم معشوق زيبايت
منم نزديك تر از تو به تو
                            اينك  صدايم كن!
رها كن غير مارا سوي ما بازا
منم پروردگار پاك بي همتا
منم زيبا كه زيبا بنده ام را دوست مي دارم!
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو مي گويد
تو را در بيكران دنياي تنهايان
                         رهايت من نخواهم كرد!
بساط روزي خود را به من بسپار
رها كن غصه ي يك لقمه نان و آب فردارا
تو راه بندگي طي كن!
عزيزا; من خدايي خوب مي دانم
تو دعوت كن مرا بر خود
به اشكي ; يا خدايي,  ميهمانم كن
كه من چشمان اشك آلوده ات را دوست     مي دارم!
طلب كن خالق خود را, بجو مارا
                              تو خواهي يافت!
كه عاشق مي شوي بر ما
و عاشق مي شوم بر تو
كه وصل عاشق و معشوق هم
          آهسته مي گويم خدايي عالمي دارد!
قسم بر عاشقان پاك با ايمان
قسم بر اسب هاي خسته در ميدان
تو را در بهترين اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن
                       تكيه كن بر من!
قسم بر روز هنگامي كه عالم را بگيرد نور
قسم بر اختران روشن,  اما دور
                        رهايت من نخواهم كرد!
بخوان مارا
كه مي گويد كه تو خواندن نمي داني؟
                                   تو بگشا لب
تو غير از ما خداي ديگري داري؟
رها كن غير مارا
       آشتي كن با خداي خود
                   تو غير از ما چه مي جويي؟
تو با هركس به جز با ما چه مي گويي؟
وتو بي من چه داري ؟هيچ!
بگو با ما چه كم داري عزيزم؟هيچ!!
هزاران كهكشان و كوه و دريا را
و خورشيد و نور و هستي را
                   براي جلوه ي خود آفريدم من
ولي وقتي تو را من آفريدم
                   بر خودم احسنت مي گفتم!
تويي زيبا تر از خورشيد زيبايم
تويي والا ترين مهمان دنيايم
كه دنيا بي تو; چيزي چون تو را كم داشت
تو اي محبوب تر مهمان دنيايم
نمي خواهي چرا ما را؟؟
مگر آيا كسي هم با خدايش قهر مي گردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشكستي
ببينم;  من تورا از درگهم راندم؟
اگر در روزگار سختي ات خواندي مرا
اما به روز شاديت يك لحظه هم يادم              نمي كردي!        
به رويت بنده ي من هيچ آوردم؟
 
كه مي ترساندت از من؟
                   رها كن آن خداي دور
آن نامهربان معبود
                   آن خالق خود را
اين منم پروردگار مهربانت خالقت
اينك صدايم كن مرا به قطره ي اشكي
به پيش آور دو دست خالي خود را
                 با زبان بسته ات كاري ندارم
ليك غوغاي دل بشكسته ات من شنيدم
غريب اين زمين خاكيم !
عزيزم آ يا حاجتي داري؟
تو اي از ما
           كنون برگشته اي اما
                   كلام آشتي را تو نمي داني!
ببينم چشمهاي خيست آيا گفته اي دارند؟
بخوان ما را.....
بگردان قبله ات را سوي ما
اينك وضويي كن
            خجالت مي كشي از من؟
               بگو,جز من كس ديگر نمي فهمد
به نجوايي صدايم كن
        بدان آغوش من باز است
براي درك آغوشم
                شروع كن .....يك قدم با تو
تمام گام هاي مانده اش با من....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 0:19  توسط محسن   | 

سلام شب نیلوفری من برگشتم



دریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده اسرار فنا خواهی رفت

می نوش ندانی از کجا آمده ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

my id:khazone_entezra

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:22  توسط محسن   | 

بودن یا نبودن تو به من پاسخ بده

 

 ديوارهاي اين قفس روح مرا خواهد كشت ... چيزي به تمام شدن نفسم باقي نمانده است و من هزاران آرزو خفته در خانه دلم ... در اين گوشه زندان ،‌تاريك و تنها به گور به گور شدن روح خويش مي‌انديشم ... خدايا چرا هر چه مي‌روم نمي‌رسم ؟ من ديگ آن ماهي قرمز كوچه حوض خانه‌مان نيستم ... من نهنگ شدم ... درون من عنقريب انفجاري مرا به نابودي خواهد كشانيد ... مرگ روح خويش را نزديك مي‌بينم ...گواينكه تمام ذهنهاي بيدار خفته‌اند ... انگار من تنها كسي هستم كه انديشه‌ام نفرين شده است ! من كه هستم كه چنين نفرين مرا احاطه كرده است ؟ خدايا واقفي كه جز راه تو نپيمودم و همواره شوق رهايي از اين زندان پاهاي خسته مرا به جلو كشانيده است ... گمان نمي‌كنم بيش از اين بتوانم اميدورا بمانم ! چرا روح من به تسليم رضا نمي‌دهد ؟ چرا ذليل نمي‌شود ؟ زندگي همواره در ذهن من بسان شورشي عظيم بوده است ... شورشي عليه خواب ...اما انگار خوابها هيچگاه تعبير نخواهند شد ... ديگر نميدانم آيا من خوابم يا چشمهاي اين و آن خواب اند ؟ نمي‌دانم زنداني كه برايم ساخته‌ايد درهايش باز خواهند شد ؟ نمي‌دانم ديگر من خوابم يا من بيدارم ؟ فقط ذهن آشفته من همين را مي‌فهمد كه شما را هيچگاه نخواهم بخشيد .........!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:37  توسط محسن   | 

صدات آوازه بهاره خودت آهنگ نسيم
 
نفسات ترانه های لحظه های بی کسيم
 
حالا که پيش منی زنده شدم بهار بهار
 
شاديا صف کشيدن توی دلم هزار هزار
 
من يه خندتو به صد تا دنيا نميدم
 
يه دقيقتو به صد هزار تا فردا نميدم
 
طاقت ديدنه اشکاتو ندارم ميدونی
 
اگه خوب نگاه کنی بغضو تو چشمام
 میبینی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 11:36  توسط محسن   | 

هر کسي سهم خودش را طلبيد
سهم هر کس که رسيد
داغ تر از دل ما بود
ولي نوبت من که رسيد
سهم من يخ زده بود!
سهم من چيست مگر؟
يک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 2:5  توسط محسن   | 

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل

خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي

هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفري

خطوط را رها خواهم کرد
 
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم عریانم عریانم
مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم
و زخم های من همه از عشق است
از عشق عشق عشق
من این جزیره سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد
...
وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند

وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا

با دستمال تیره قانون می بستند

و از شقیقه های مضطرب آرزوی من

فواره های خون به بیرون می پاشید

وقتی كه زندگی من دیگر

چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری

دریافتم باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 19:40  توسط محسن   | 

غریبانه

مهربانی ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه جیبت بگذار
تا که پابند نباشی به کسی دست بدهی
خارهایی هستند که ز سر پنجه دوست, با سرانگشتانت میجنگند
دوستی مسخره است
مهربانی ممنوع !
و تو ای دوست ترین

در نهانخانه جیبت بگذار, دست سوزنده مشتاقت را
من و تو
باید از سلسله بایدها, دستهامان رازنجیر کنیم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسیر کنیم
و نگوئیم که بازیگر یکقصه معتبریم
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پراز همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگیاست
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟

باورش مشکل است تمنا برای عشق در این زمانه بازیچه دست کسانی شده که بی پروا عاشق می شوند آخر کسی نیست که به آنها بگوید این هوس است نه عشق....عشق را می توان در کتابهای خاک گرفته پدر بزرگ یافت یا درخاطرات سفیدوسیاه مادر بزرگ...

راستی کسی دوستی را هنوز دیده است.عجب آشفته بازاریست .همه فراموش کردایم که در سینه دلی داریم و در آن احساسی...تو به من بیگانه من به تو در تردید لحظه بودن ما کاش تمدید نگردد هرگز........

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:57  توسط محسن   |